ساعت یک بامداد و چشم من به آسمون
برف می باره من خیلی نگرانم با یه هیجان خیلی خاص آسمون رو نگاه می کنم
آسمون قرمزه
خیلی قرمز
دونه های برف مثل تیکه های پر از آسمون می باره
دوست ندارم
ساعت دو بامداد
کتاب گفتگو با خدا رو می خونم
کتاب قشنگیه توی یه قسمت از این کتاب
خدا این جمله رو می گه
ای انسان یاد بگیر که نمی شه دیگران رو مجبور به دوست داشتن خودت کنی اما می تونی محبوب دیگران بشی
وجمله های زیبای دیگه که حوصله ندارم بنویسم
الان اصلا اعصاب ندارم تا کی می خواد این برف لعنتی از آسمون بباره اصلا الان چه وقت برف اومدنه
بیچاره برگای تازه به دنیا اومده و شکوفه های صورتی و سفید که زیر این برف دارن از سرما یخ می زنن
خدا خودت بگو الان وقت این بازیه
ساعت سه بامداد
اصلا خوابم نمی بره خیلی نگرانم نگران فردا
اصلا نمی خوام به فردا فکر کنم
می خوام با تصویرهای زیبا فقط به تو فکر کنم
اینکه الان تو خوابی و بی صبرانه منتظر فردا
ولی ای کاش می دونستی اینجا چه خبره
همون خونه ی وسط آب همون خونه چوبی که سبکش مثل چین و ماچینه
می خوام توی آب پر از نیلوفرهای آبی باشه
می خوام فقط تو باشی ومن
تنهای تنها
از دلتنگیهات بگی
از هر چیزی که دوست داری
بعد به هم نگاه کنیم
با نگاه با هم حرف بزنیم
بعد دستای هم رو بگیریم و بخوابیم
تا خود خود صبح
شب بخیر عزیزم
الان ساعت 8 صبح همچنان برف می یاد خیلی برف می یاد
وتو مصمم برای دیدار
داره برف می یاد مواظب خودت باش لباس گرم بپوش نگرانتم تا تو بیای برسی من نصفه جون می شم
بی خیا ل عزیزم برف داره می بار ه سنگ که نمی باره
بزار بباره دوست دارم کمی با هم برف بازی کنیم
باشه دیگه بهت نمی سپارم مواظب خودت باش به امید دیدار
دینگ دینگ
اونجا هوا چطوره؟
خیلی وحشتناکه چشمام گرد شده از تعجب
من خیس خیس شدم دارم بر می گردم خونه وضعیتم خیلی خرابه فعلا

الهی فدات شم هر وقت هوا بهاری بود همدیگرو می بینیم الان هم برو خونه تا گرم بشی
تمام دغدغه هام تموم شد
همه نگرانیهایی که برای سلامتی تو داشتم
عزیزم تو همیشه توی قلب منی
تو
توی قلب منی
توی قلبم
دیگه نمی خوام نگران فردا باشم
برای تو نوشتم که بیشتر از جونم دوستت دارم.